شهیدم! محمد! برادر! منم

كه در شهر خونین قدم می‌زنم

شهادت،‌ همان شد كه می‌خواستی

تو در خون نخفتی، كه برخاستی

ببین شهر، چون ماست آیینه‌وار

حماسی و زخمی ولی پایدار

از آن رنگ خون رنگ خون شسته‌اند

ولی، لاله‌ها، سرخ از آن رسته‌اند

رهایم مكن، در زمانی چنین

فنایم مكن در جهانی چنین

جهانی كه حیوان بر او غالب است

جهانی كه انسان در او غایب است

محمد! چرا وا نهادی مرا

شهیدم! چرا جا نهادی مرا

خدا در شكن این قفس‌وار تنگ

و یا صبر بخشا به من صبر سنگ

منم اینكه فریاد من بی‌صداست

كه زیبا و خاموش چون جبه‌هاست

شهیدم! محمد! برادر! منم

چنین زخم آجین قدم می‌زنم

ببین چاك خورده است پیشانی‌ام

ببین زخم‌ها كرده زندانی‌ام

تو كوچیدی از خویش، راحت شدی

زیارت نمودی، زیارت شدی

ولی من در این جبهه ناپدید

به هر لحظه صد بار گردم شهید